راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

عسل مامان مریض شده وای .............. وای

سلام نفسه من الهی مامان فدات بشه از روز 5 شنبه شدیداً اسهال و استفراغ داشتی حالت خیلی خیلی بد بود کوچک ترین چیزی که می خوردی !!! ............ وای فکر کن منی که واسه غذا خوردنه تو هیچ وقت مشکلی نداشتم حال الان باید کوچولو کوچولو و به زور بهت غذا بدم مامان نصف شدی نمی دونی  که دارم میمیرم از نگرانی امروز خدارو شکر دیگه غذا هارو نگهداشتی ولی هنوزم بی حالی عزیزم مریض می شی خیلی مظلوم می شی من دوست ندارم ................... خدا رو شکر برای فردا هم تونستم مرخصی بگیرم که خودم بالا سرت باشم این چند روز مامان فاطمه و ... خیلی اذیت کردیم از همشون ممنونم اگه نبودن من که می مردم خدایا همیشه سایه بزرگ ترها مخصوصاً مامان بابا ها رو روی س...
27 فروردين 1391

تقدیم به همه خوبان

پرسیدم ...... چطور بهتر زندگی کنم؟ با کمی مکث جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد، زمان حالت را بگذران، و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شکهایت را باور نکن، و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی. پرسیدم، آخر .................. و او بدون اینکه متوجه سوالم شود ادامه داد: مهم نیست که قشنگ باشی ...، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر. کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود می داند آئین بزرگ کردنت را ... بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی. موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ای رسیدن ... داشتم به سخن...
22 فروردين 1391

دومین نوروز راستین

سلام به همه دوستان عزیز از اینکه یه مدتی نبودم پوزش می خوام از دست این راستین جوجو آدم هیچ کاری نمی شه کرد امسال اولین عیدی بود که ما تونستیم با راستین جوجو به مسافرت بریم چون فامیل بابایی اصلاً راستین ندیده بودن ٧ روز اول سال جدید رو رفتیم شمال ( نوشهر ) اونجا مامان بابای، بابایی یه ویلا دارن که تمام مدت اونجا ساکن بودیم خونه همه فامیلاشون رفتیم حدوداً ٣٨٠ هزار تومان عیدی جمع کردی که واست گذاشتم تو بانک جنگل سیسنگان، دریا مکرراً و نمک آبرودم رفتیم که تو واقعاً آقا بودی گذاشتی حسابی بهمون خوش بگذره یه عالمه عکس و فیلم گرفتم که تو لپ تاب عمه است وقتی برگرده تهران ازش می گیریم واست می زارم تو وبلاگت فقط چند شبی شبها موقع خواب منو اذیت کردی...
18 فروردين 1391

روزهایی که داره می گذره

سلام گل پسره مامان این چند وقته مامان سرش خیلی شلوغه 30 واحد دیگه دارم تا درسم تموم بشه ولی با توجه به حضور پر رنگ شما در تمام صحنه های درس خونده اینجانب امکانش خیلی سخته از فردا هم باید برم سرکار که دیگه هیچی .........  مامانی برام خیلی دعا کن  یکم هم  شیطونیتو کم کن تا مامان بتونه درس بخونه بازم مثل همیشه می گم که دوست دارم و عاشقتم جیگر طلا  
18 فروردين 1391
1